یه مامان که نمیخواد فقط مامان باشه

وبلاگ نویسی بر اساس روزانه هام و فکرهام و زندگی ام

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

سلام دوستان، قبلا هم گفته بودم که یک کانال تلگرام دارم که فقط عکس میگذارم. جدیدا یادداشتها را همزمان در وبلاگ و کانال تلگرام با هم آپلود میکنم اما اگر همراه پست عکسی باشه فقط تو کانال تلگرام میگذارم. 

خوشحال میشم عضو کانال تلگرامم بشوید که بدلیل داشتن گهگداری عکس، کاملتر از وبلاگ است. آدرس کانال تلگرام را میگذارم برای دوستانی که دوست دارند کانال را داشته باشند. 

https://t.me/SociaLSceneShots

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۰۴ ، ۰۹:۲۱
زری ..

 

دیشب تو خواب و بیداری یه پست مینوشتم، که یک لحظه چشمهام روی هم افتاد و تا دوباره چشم بازکردم دیدم هر چی تایپ کرده بودم پاک شده است. 

حوصله ندارم دوباره بنویسم. فقط یک جمله را که از دیروز مدام در ذهنم تکرار میشه را مجدد مینویسم. 

 

در قبرستان کاتالولیک تهران روبروی قبرهای ساده یک شکل بسیاری ایستاده بودم.  مرد گفت «اینها بازماندگان صدهزار لهستانی هستند که در جنگ جهانی دوم وارد ایران شدند». 

 گفت عمدتا انگلیس اینها را سوار کامیون میکند و از لهستان خارج میکند. بعد فکر میکنند با اینها چکار کنیم که نهایتا تصمیم میگیرند بفرستندشان ایران. 

رو به مرد پرسیدم «اینها از خانواده‌ها و  طبقات خاصی انتخاب شدند یا بصورت رندوم؟» گفت «در بین آنها زن و مرد، پیرزن و پیرمرد، و کودک وجود دارد». گفتم «خب چرا باید صد هزارتا را اینطوری بفرستند یک کشور دیگه؟» گفت «خب آدم بودند.»،  طوری سبک گفت اینها ادم بودند که انگار انجام این کار بدیهی بوده است. با بغض گفتم بله درست میگید، آدم بودند.

 

از دیروز عدد صدهزار پناهجو و پنجاه‌هزار کشته‌شده‌ی معترض  از ذهنم پاک نمیشود. با چه مشقتی صد هزار آدم را جمع کردند و از آن سر دنیا فرستادند یک گوشه‌ی دیگر دنیا. با اینکه میدانستند چقدر از انها از فرط مریضی در طول مسیر خواهند مرد. اما در وسط جنگ این کار را کردند. از اینطرف، پنجاه هزار آدم در دو شب کشته شدند.   

 

این روزها خیلی سعی میکنم خودم را جمع کنم. تا ذره ذره خودم را سرپا میکنم، با کوچکترین تحریکی دوباره فرو میریزم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۵ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۰۷
زری ..

 

 از نظر من که داخل ایران هستم، یکسری پیشنهاد دارم برای دوستان خارج‌نشین البته صرفا پیشنهاد است و اگر دلشان میخواهد کاری بکنند. 

این دوستان میتوانند از ظرفیت‌های موجود در آنطرف برای بهبود اوضاع مردم ایران و خروج ایران از انزوا استفاده کنند. همه‌ی ما میدانیم، در عصر حاضر اتفاقات سیاسی در دنیا از طریق لابی با سیاستمداران بزرگ و قدرتمند صورت میگیرد. متاسفانه ایران هیچوقت نتوانسته است از این طریق کاری پیش ببرد. کارهایی که مستقیما در بهبود مردم ایران مؤثر باشد و مسیر توسعه را در ایران هموار کند. کارهایی از قبیل جلب نظر کشورهای پیشرفته اعم از ارگانهای دولتی یا ان جی او های خیریه به مناطق فقیر و حتی به عمد ضعیف نگه داشته‌ی ایران، جمع آوری کمک های آموزشی و بهداشتی برای مردم این مناطق. بهبود شرایط این مردم، قطعا در بهبود وضعیت ایران در آینده و توسعه ی پایدار موثر است.از دیگر کارها، که در شرایط فعلی میتواند مفید باشد، . مثلا لابی کنند که اینترنت حالا استرلینگ یا هر چیزی دیگر بدون قطعی در ایران فراهم بشه که کشورمون و مردم در انزوا نروند.مطلبی خواندم که نوشته بود مدلی که در اینترنت ایران اجرا میشود نسیازمند فناوری چین یا روسیه نیست بلکه نیروهای آی تی نظام فناوری آنرا بلد هستند و پیاده میکنند. این شاید یعنی کنترل بیشتر اینترنت و انزوای بیشتر ایران. مورد دیگر، تحریم های سایتهای آموزشی علیه مردم معمولی!!! صحبت با دانشگاهای آنطرف که با این وضع اقتصادی و تفاوت بالای نرخ ارز با پول ملی اپلیکیشن فی را بردارند…سربازهایی که سربازی اشان در سپاه بود تو کلیرنس گیر نکنند و ده‌ها مورد دیگر که نیاز به پیگیری دارد و اگر محقق شود مستقیما بر زندگی مردم ایران تاثیر مثبتی خواهد داشت ... اینها همه از راه لابی‌گری و پیگیری ایرانی های آنطرف به نفع مردم امیتونه انجام بشود ولی هیچکدام انجام نشده و بعید هم میدانم انجام شود. ولی خب به هر حال انجام ندادن هیچ کاری، بهتر از انجام کار اشتباه است. هرچند که  میدانیم متاسفانه خواسته ی  ما چه در داخل و چه در خارج از ایران برای سیاستمداران بزرگ دنیا اهمیتی ندارد و اگر همه هم هشتک نه به جنگ یا نه به مذاکره بزنیم، تاثیری در برنامه ی از پیش تعیین شده ی آنها ندارد. اما بد نیست با این حرفها از زیر بار مسوولیت رفتارهای خودمان شانه خالی نکنیم. با عرض معذرت از دوستانی که منتظر هستند جنگ شود و ماحصل آن صلح و پیشرفت برای ایران باشد، بنظر من راه حل آن در جنگ نیست.  

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۳۳
زری ..

 

آدم‌ها دو دسته شده‌اند. یک عده موافق مذاکره هستند ولو اینکه به نتیجه‌اش امیدوار نیستند. اینها ته‌مانده‌های اصلاح‌طلبان هستند. اینها در طول تمام این سالها به تغییر رویکرد حاکمیت هم امیدوار بودند. دلیلش لزوما آخوند-‌دوستی نیست. می‌تواند دلیلش ترس از هزینه‌ی بیشتر و تکرار انتخاب‌ها و حرکت‌های هیجانی و بدون پشتوانه باشد.

دسته‌ی دیگر، نه به مذاکره سر می‌دهند و با ژست این وارد میدان می‌شوند که «من موافق مذاکره با قاتلین مردم کشورم نیستم.» طوری از بالا به پایین و از سر شکم‌سیری حرف میزنند که انگار ما در راستای ماساژ قاتلین مردم کشورشون/کشورمون راضی به مذاکره هستیم.

 

در این دو دسته، باز دو دسته‌ی دیگر می‌توان درنظر گرفت؛ ایرانیان داخل ایران و ایرانیان خارج از کشور.

وقتی ایرانیان داخل ایران #نه به مذاکره سر‌میدهند، برایم قابل قبول‌تر است. میگویم حرفی میزند که پایش بیفتد، خودش هم هزینه اش را می‌دهد. اما وقتی ایرانیان خارج از ایران این را میگویند حقیقتش خیلی زورم میآید. حرفی هم بزنی با جملاتی از قبیل تمرین دموکراسی و ایران همانقدر که برای توست، برای من هم است مواجه میشوی.

 

خطاب به این دوستان خارج‌نشین، در مورد تمرین دموکراسی باید بگویم، شما هر وقت فکر کردی با ابزاری به اسم دموکراسی میتوانی برای مردم کشورت یک جنگ را تجویز کنی، قبلش بهتر است کمی تمرین جنگ هم بکنی. مثلا یه کوله برای روزهای جنگ آماده کنی و بگذاری جلوی در ورودی خانه، نون خشک و چند بطری آب هم فراموش نشود، حواست باشد همیشه باک بنزین ماشینت پر باشه که اگر خدایی نکرده جنگ شد بتواند تا یک جایی برساندت. اوهوووم! یک چیز دیگه! هر موقع خانه زندگی‌ات را نگاه میکنی هی به خودت یادآوری کن که ممکنه من باشم و اینها همه با خاک یکسان شده باشد، چون در بهترین حالت و نقطه زنی! ممکن است من یک همسایه‌ای داشته باشم که هدف موشک‌ها و پهپادهای جنگی باشد… یا چه میدانم، پشت چراغ قرمز تجریش اتفاق مشابهی بیفتد و من هم آنجا باشم. تمرین دموکراسی خیلی شیک هست، ولی ملزوماتی هم دارد! شما وقتی حق رأی برابر داری که اثر رأیت بر زندگی خودت برابر با بقیه باشد.

 

جنگ یعنی کشته شدن بیشتر مردم کشورتون/کشورمون، اون هم نه مردمی که خارج از ایران هستند، مردمی که داخل ایران هستند. نمیتوانم تصور کنم چه حسی دارد، آدم خودش در منطقه امن بنشیند و چون ژست خونخواهی خیلی شیک‌تر است بگوید نه به مذاکره. این دوستان خارج‌نشین، تشریف بیاورند به ایران، آغوش خودشان و خانواده‌هاشان را برای جنگ باز کنند و بگویند نه به مذاکره، یا مثلا بفرمایید من مخالف مذاکره با قاتلین مردم کشورم هستم،.

 

عزیزانم ما هم بیشتر از شما نباشد، اندازه‌ی شما در جریان اعتراضات و فاجعه پیش آمده هستیم. ولی حواسمان هم هست نتیجه ی واقعی مذاکره و نتیجه ی جنگ یعنی چی، چون نتیجه اش مستقیم روی زندگی‌امون اثر میگذارد. بله میدانم روی زندگی شما هم اثر دارد! مثلا در همان جنگ دوازده روزه دلتان پیش ما بود و دست و دلتان به هیچ کاری نمیرفت… دست شما درد نکند.

 

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۰۴ ، ۰۸:۱۲
زری ..

 

 

شنبه بعد از قتل عام معترضین بود که زنگ زدم به شیدا. دنبال کارهای وثیقه گذاشتن و آزاد کردن برادرش بود. سراغ بچه‌ها را از من گرفت، گفت از همه خبر دارد بجز فهیمه. گفتم تو فکرم بود که به فهیمه زنگ بزنم. بعد از این تماس، زنگش میزنم. 

 

بعد از ظهر بود که فهیمه زنگ زد و گفت صبح سر کلاس بوده است. حالشان را پرسیدم و خواهش کردم اعتراضات را نروند. گفتم فهیمه من از سال ۴۰۱ فهمیدم که خشونت اینها با تمام سال‌ها فرق دارد، گفتم باور کن ما کاره‌ای نیستیم، حضورمان مصادره می‌شود… حرف میزدم و خودم از حرفهای خودم حالم به‌هم‌میخورد. یکهو مکث کردم. حس بدی داشتم. آدمی بودم که انگار در منطقه‌ی امن خودش ایستاده است و ادای عقل کل‌ها را درمیآورد. قدیم که خودم اعتراضات را میرفتم از ادمهایی که اینطوری حرف میزدند بدم میآمد. اما واقعیت همین بود و بمرور یاد گرفتم که در این مملکت هر کاری بکنم توسط عده‌ای مصادره می‌شود و برای من جز پشیمانی نتیحه‌ای دیگر ندارد. یک عمر بالا پایین پریدن سیاسی نتیجه اش سرخوردگی شد.  در کسری از ثانیه همه‌ی اینها از ذهنم میگذشت که صدای پسرم نجاتم داد، هم من و هم فهیمه را. من را از گفتن آن حرف‌ها و فهیمه را از شنیدنشان. پسرم خیلی آرام و با اشاره بهم فهماند که اولین جوجه ی مرغهای عشقمان از تخم درآمده است. تا متوجه‌ی حرف پسرم شدم و فهمیدم چه می‌گوید، با هیجان و صدای بلند پشت تلفن گفتم «فهیمه! اولین جوجه مرغ عشقمان همین الان سر از تخم درآورد!» فهیمه با خوشحالی گفت «این را به فال نیک بگیریم! اتفاق خوبیه، شما در خانه‌اتان شاهد تولد یک موجود زنده هستید». 

 

جوجه‌ی سر از تخم برآورده زشت بود و کوچک. تخمِ مرغ عشق اندازه ی یک بند انگشت است. آنچه که از آن تو درآمده بود یک کله بود با چشمهای برآمده و سیاه و یک بدن نحیف کوچکتر از کله که از نازکی پوستش میشد دل و روده ی پرنده را دید. چند روزی گذشت و از بقیه‌ی تخم‌ها خبری نشد. مرغ عشق ماده کماکان بر روی آنها مینشست. یک روز گفتم دیگر از این تخم‌ها جوجه ای درنمیآد هم تخم ها را بردارم و هم ظرف جوجه را تمیز کنم. سه تخم مرغ را هم از سبد خارج کردم. پسر کوچکتر گفت تخم ها را همینطور سالم میخواهد. سه تخم‌ دیگر را زیر نور نگاه کردیم، پوچ بودند.  

 طفلکی جوجه‌ای که دنیا آمده بود، یک پایش فلج بود. حیوان همینطور کف لانه افتاده بود و یکی از پاهایش به یکطرف سیخ و خشک مانده بود. 

 

جوجه مرغ عشق بمرور بزرگ‌شد و پرهای رنگی درآورد. امروز عکسی از جوجه مرغ‌عشقمان برای گروه دوستان فرستادم و زیرش نوشتم «با این جوجه‌ی فلج همذات پنداری میکنم». شیدا پرسید چرا؟ برایش نوشتم «زیر چنگال‌های گربه  مرغ عشقها عشق‌بازی کردند و چهار تخم گذاشتند. سه تخم پوچ بود و از یکی یک جوجه‌ی فلج دنیا آمد… حتما مادرش میدید این بچه با یک مرغ عشق سالم فرق دارد اما بچه‌اش را زیر بال و پرش گرفت. گرمش گرفت تا جان بگیرد و پرهای رنگی دربیاورد. حالا جوجه بی‌توجه به پای خشک شده‌اش روی یک پا میایستد و تمرین جیک جیک کردن می‌کند. این بود ثمره‌ی عشق‌بازی مرغ عشقکان‌مان در زیر چنگالهای گربه.»   

 

* عنوان یادداشت از ترانه‌ی تاک، سیاوش قمیشی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۰۴ ، ۱۹:۰۰
زری ..

دبیرستانی بودم، مادربزرگ پدری‌ام فوت کرد. سنش زیاد بود و چند سالی بود که زمینگیر شده بود. من نمیدانستم مردن چطور است و وقتی میگویند نفس روی سینه اش سنگینی میکند یعنی چه؟ مامانم برای شام  خوراک لوبیاسبز گذاشته بود. یک پیاله خورشت لوبیاسبز برداشتم و بردم برای ننه. گذاشتم کنار دستش و گفتم ننه شام آوردم. ننه عکس‌العملی نشون نداد. نشستم پهلویش و سعی کردم چتد قاشق آب خورشت را دهانش کنم. از یک طرف با قاشق آب خورشت را در دهانش میریختم و از آنطرف از دهانش بیرون میریخت. نمیتوانست قورت دهد. نمیدانستم مردن اینطوری است. نمیدانستم نفس بر سینه سنگینی میکند، دیگر چه رسد به غذا. یادم نمیآید چه کردم. یا چه کردیم. فقط یادم میآد که نیمه شب بیدار شدم و دیدم دختر عمویم یک تشک انداخته است و پهلویم خوابیده است. صبح بیدار شدم و قبل از مدرسه رفتن فهمیدم مامان و بابا که متوجه‌ی حال بد ننه شده بودند، نصف شب بابا رفته بود و زنعمو و دخترعمو را آورده بود. بابای من کوچکترین بچه است و تقریبا همسن بزرگترین دخترعمویم است. ظهر از مدرسه برگشتم و دیدم هیچ کس خانه نیست. بابا آمد دنبالم و رفتیم خانه ی عمو بزرگم. بابا هیچ نگفت. وقتی رسیدیم آنجا فهمیدم ننه فوت کرده است. بعد از اینکه من رفته بودم مدرسه، به این نتیجه رسیده بودند که شاید لحظات پایانی عمر ننه باشد و زنعمو گفته بود بهتر است در خانه‌ی آنها باشد. مراسمات برگزار شد و سه شب اول اقوام برای پُرسه‌دادن میآمدند خانه‌ی عمویم. ما هم آنجا بودیم برای کمک کردن. زنعمو هر روز یک لیست خرید به بابا میداد که وسایل پذیرایی بدون کم و کاست آماده باشد. از روز دفن تا مجلس ختم که روز سوم بود هر شب مراسم پُرسه و فاتحه‌خوانی بود. مجلس سوم و هفت و چهلم هم برگزار شد. 

 

طبق رسم، آن‌ سال ما عزادار بودیم و نباید برای نوروز سفر میرفتیم. روز اول عید، برای عید دیدنی رفتیم خانه‌ی عمو بزرگم. زنعمو میوه و چایی آورد. یادم نیست شیرینی هم داشتند یا نه. اما خیلی خوب یادم است که گفت ما امسال به احترام ننه، آجیل نخریدیم. من فکر کردم وااای چه بد! ما آجیل داریم. علاوه بر آجیل مطمین بودم شیرینی هم داریم. با این حرف زنعمو، ذهنم درگیر این بود که مامان و بابای من چه میکنند؟ آیا وارد بازی زنعمو میشوند و هر کسی خانه‌امان بیاید آحیل نمیاورند و اعلام میکنند به احترام ننه، ما آجیل نداریم! بنظرم خیلی مسخره آمد. به محض اینکه از خانه عمو بیرون آمدیم از مامان پرسیدم، ما چکار میکنیم؟ مامانم گفت "ننه، جوان که نبوده است. پیر بود و چند سالی زمینگیر. چند ماهی هم از فوتش گذشته است."

 

ننه پیر بود. آخرین شب زندگی‌اش، نفس بر سینه اش سنگینی میکرد. اطرافیان و خانواده‌اش آماده‌ی مرگش بودند. اما روزگار با آدم کاری میکند که از مرگ در بهت بمانی. تنهایی در خانه ات بنشینی و برای مرگ کسانی گریه کنی که نامی از آنها نمیدانی. فقط میدانی آنها پر از نفس و زندگی بوده‌اند. توان دیدن اسامی آنها و چهره‌اشان را نداری. سعی میکنی هر خبری مربوط به اسم و عکسش را باز نکرده رد کنی. نمیتوانی، دیگر توان بیشتر از این نداری، همین اعداد و ارقام کافیست که فرو بریزی. از زنده ماندن خودت شرمنده‌ای. این روزها فکر میکنم ما همه صاحب عزا هستیم. ایران عزادار اینهمه جوانی است که پر پر شدند. فکر میکنم اگر قرار است این ظلم و سیاهی تمامی نداشته باشد، ایکاش که اصلا این زمستان تمام نشود. نوروز نیاید. بمانیم در اینهمه سیاهی و کثافت زمستان. ما را چه به جشن نوروز. ما داغ دیدگان که در بهت و حیرت اینهمه شقاوت و خشونت مانده‌ایم. ما که محکوم به دیدن این ظلم‌ها شدیم و نمیدانیم انتهای اینهمه ظلم کجاست. تا کجا توان داریم اینهمه حقارت را بر دوش بکشیم. 

 

 

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۰۴ ، ۰۹:۵۸
زری ..

هر چند روز یکبار ده دقیقه به اینترنت وصل میشوم و همین ده دقیقه کافیست که برای چند روز در چاه غم و بغض و خشم فرو بروم.

 

مثل مادر فرزند مرده ای که بر سر قبر فرزندش ضجه میزند، گوشی موبایل را در دست میگیرم و اشکهایم سرازیر میشود. به تلخی گریه میکنم. کارم از بغض در گلو و فرو خوردن بغض گذشته است. بر بدبختی و فلاکت خاورمیانه ای بودنمان گریه میکنم. بر اینهمه خشونت و اینهمه قساوت گریه میکنم. بر اینهمه بی پناهی مردم گریه میکنم. عمری بر مدارا و تساهل و تسامح گذشت و نتیجه اش خشونتی شد که در تاریخ بشریت بی‌سابقه است. تلخ است. بی‌نهایت تلخ است.

 

تف بر شما که برایمان هیچ راهی باقی نگذاشتید، باشد که در قعر جهنم دنیوی و اخروی فرو بروید. سیاهی روزگار بر شما که داغ بر روی داغ بر دلهایمان گذاشتید. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۳۵
زری ..

از دیگر دستاوردهای جمهوری اسلامی این بوده که مردم را روبروی هم قرار داده است. چند سال پیش دهات بودم و بعد از ظهر پنجشنبه ای بود و روی مزار بودیم. قبرستان دهات روی یک تپه در نزدیکی آبادی است. به سمت جنوب که بایستی تا چشم کار میکند بیابان است و رو به شمال سبزی دشت و آبادی را میبینی. عصر بود و مزار نسبتا شلوغ بود. مردم گُله به گُله اطراف قبرها ایستاده بودند. من هم در میان یکی از این گروهها ایستاده بودم که یکی از اهالی که داشت به سمت ما میآمد، با دیدن چهره ی برادرش در میان ما راهش را کج کرد. یکی از افراد حاضر رو کرد به این آقا و گفت شما هم برادرتون باهاتون قهره؟ این آقا که عاقل مردی است گفت این هم از برکات جمهوری اسلامی است. یک خانم دیگر هم گفت خدا لعنتشون کنه که اینطور خانواده ها را از هم انداخته اند. 

 چند وقت پیش تو مترو بودم که خانمی که پهلو دستم نشسته بود، بی مقدمه گفت خانم "گرونی ها تقصیر خود مردم هم هست!" گفتم "چطور مگه؟" گفت "تلویزیون نشون میداد چقدر روغن و برنج احتکار شده بودند." گفتم "خانم این هم از شگردهای همینهاست که اینطور بی کفایتی و بی مسوولیتی خودشان را میاندازند گردن مردم. به جای اینکه شما از خود حاکمیت طلبکار باشی، روبروی فروشنده و مغازه دار قرار میگیری و اینطور مردم را با هم دشمن میکنند و روبروی هم قرارمان میدهند." زن سری تکان داد و گفت "چه میدونم!" گفتم "من هم مثل شما هیچ نمیدانم! فقط میدانم اگر یک فروشنده ای کالایی را احتکار میکند، مسبب و مسوول رفتار آن تاجر همین حاکمیت است."

 

ایکاش از برکات جمهوری اسلامی در حد همین قرار دادن لفظی مردم روبروی همدیگر باقی میماند. گهگداری در مهمانی ها همدیگر را میدیدند و بحثی میشد و تمام. اما الان این شکاف عمیق تر و عمیق تر شده است. جمهوری اسلامی از هر یک از ما یک جمهوری اسلامی کوچک ساخته است که خودمان را برحق میدانیم و هر کس بغیر از ما فکر کند حتما نان به نرخ روز خور است و بی‌شرف است و نفسش از جای گرم در میآید. در این میانه مردم برای اینکه خودشان را موجه نشان بدهند هر موجی که در مخالفت با نظام حاکم بیاید را با شدت و  حدت همراهی میکنند. میگویند فقط اینها بروند. ایکاش به همین راحتی بود و فقط اینها میرفتند. اینهمه هیجان مردم در هزینه دادن را درک نمیکنم. اینهمه خون ریخته شده است. کشتارهایی که قابل پیش بینی بود. چه فضیلتی در اینگونه هزینه دادن است؟ بازی کامپیوتری که نیست! هر خونی که بر زمین ریخته میشود چندین انسان و چندین خانواده بر زمین میافتند. دیروز یکی از دوستانم گفتم مردم زیر خط فقر هستند، تو خودت دستت به دهانت میرسد این حرف را میزنی! بهش گفتم برو از تک تک خانواده هایی که عزیزی را از دست داده اند بپرس که آیا ترجیح نمیدادند با همین فقر عزیزشان هنوز زنده بود! و فایده اش چه شد؟ چرا فکر میکنیم ما برای دنیا اهمیتی داریم؟ چرا فکر میکنیم اگر اوضاع بدتر بشود دنیا برای ما کاری خواهد کرد؟ اگر روزی نیرویی خارجی ورود کند، تنها به یک دلیل است و آن اینست که منافع خودشان آنطور اقتضا میکند و تمام. 

 

هر یک از مردم بیگناه که در این اعتراضات کشته میشود، بخشی از همه ی ماست که خونش بر زمین ریخته میشود. همه ی ما داغدار یک داغ هستیم. ما چاره ای نداریم مگر اینکه از خودمان و عزیزانمان حفاظت کنیم و نگذاریم خون بیشتری بر زمین ریخته شود. باور کنید یا نکنید اگر قرار بود با رای ندادن و ریختن خون معترضین، مشروعیت نظام زیر سوال برود و اتفاقی میافتاد تا الان باید یک چیزی میشد! من هیچی نمیدانم فقط میدانم این راهش نیست که هر چند سال یکبار تعدادی از خودمان را به کشتن بدهیم و باز روز از نو و روزی از نو. 

 

صبح به همسرم گفتم "به تاسیساتی زنگ زدی برای تعمیر پکیج بیاید؟ گفت چند بار زنگ زدم. گوشی‌اش خاموش است. خدا کند از کشته شدگان اخیر نباشد." پرسیدم "چند ساله است؟" گفت "تقریبا سی سال." 

کِی فکر میکردیم روزی برسد که هر موبایل خاموش برایمان مساوی با نگرانی از کشته شدن یک جوان معترض باشد. 

 

در کامنتهای پست قبلی چند کامنتی را مفصل پاسخ دادم. حقیقتا حوصله این همه بحث کردن را ندارم. اما مشکل اینجاست که حرف و نظرم را نمیتوانم با خود سانسوری بیان کنم. نمیخواهم کامنتها را ببندم. اما شاید بدون پاسخ بگذارم. بیشتر از این در توانم نیست.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۰۵
زری ..

هنوز اینترنتها قطع است، ظاهرا بعضی ها اینترنت دارند. من خیلی پیگیر نیستم. گروه دوستان تلگرامی گفتند تو بله گروه زدیم و برویم اونجا. روی گوشی بله ندارم و حال و حوصله‌ی نسخه‌ی وب یا ریختن بله روی موبایل را ندارم. گفتم ببینم چی میشه:/ یکسری به وبلاگ‌ها زدم، عجیبه هیچ کس اپدیت نکرده! انگار همه منتظریم اوضاع دوباره عادی بشه و برگردیم به روتین سابق.

 

این مدت یکسری پادکست که از قبل دانلود کرده‌بودم را گوش میدهم. پادکست دغدغه‌ی ایران، آخرین اپیزودی که دارم گوش میدهم خیلی خوب موضوع اقتصادی ایران و سیاسی را مطرح میکند، قسمت۱۵۴، عنوان: استقرار سیاسی و توسعه. استقرار سیاسی اسم شیک نظام دیکتاتوری است. خیلی دلم میخواست همت میکردم و خلاصه‌ای از این پادکست را اینجا میگذاشتم. فعلا که در توانم نیست، اما پیشنهاد میکنم اینترنتها باز شد، حتما این پادکست و این اپیزود را گوش بدهید. 

 

بطرز عجیبی از این قطعی اینترنت عصبانی نیستم! انگار از اینکه به دلیل عدم دسترسی به اطلاعات، از حجم اتفاقاتی که افتاده بی‌خبر هستم، راضی هم هستم، این عدم دسترسی به اخبار واقعی بهم کمک میکند که این روزها را بگذرانم! نیازی نیست کسی از خوانندگان لطف کند و سخیف بودن این حس را به رویم بیاورد، خودم میدانم. 

 

دلم برای مردم مخصوصا برای این جوانهایی که رفتند بیرون و اینطور جانشان را از دست دادند خیلی میسوزد. چطور فکرمیکردند جان ما برای دنیا ذره‌ای اهمیت دارد؟ و از آن بیشتر از این به اصطلاح شاهزاده بیشتر از همه وقت خشم دارم. مردم ایران بین دو نامادری گیر کرده‌اند. داستانی است که میگوید در زمان حضرت علی دو زن بر سر پسری با هم دعوا داشتند و هر دو میگفتند این پسر من است. حضرت علی گفت شمشیر من را بیاوردید این پسر را از وسط نصف میکنم و به هر زن نیمی را میدهم. مادر واقعی که دید احتمال مرگ پسرش است گفت نه! این زن راست میگوید، پسر را به او بدهید. الان هم همین است، بیچاره فرزندان ایران، هر طرف حاضر است کشتی قدرتش را بر رودی از خون جوانان این سرزمین براند. ایکاش مادری واقعی وجود داشت. 

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۰۰
زری ..

 

 

این مطلب را هفته گذشته در کانال تلگرامم گذاشته بودم. قرار بود بیایم اینجا هم بگذارم که خوردیم به قطعی اینترنت. اینترنت هنوز هم نصفه نیمه قطع است. وبلاگ من چون با ir است، باز میشود.

خیلی قدیم، نمیدانم در کدامیک از اعتراضات بود که مطلبی نوشتم که شرم بر من که اگر ده سال دیگر یک نفر مثلا این روزانه نویسی ها را باز کند و اثری از غم و رنجی که مردم ایران در این روزها تحمل میکنند در میان این کلمات نباشد. هنوز هم اعتقادم اینست. اینکه هر ادمی چه اعتقادی دارد یک حرف است، اما اینکه در بحبوحه ی هر اعتراضی به یکباره طوری سکوت شود که انگار هیچ اتفاقی نمیافتد یک چیز دیگر است. من اصلا کاری به محتوای نوشته ندارم، هر کسی میتواند اسم این شلوغی ها را بنا بر اعتقاد خودش اعتراض یا اغتشاش بگذارد؛ اما ایکاش میشد مثل این دوستان با سکوت و نادیده‌گرفتن این اتفاقات، همانطور که در میان نوشته های آنها اثری از آثارش نیست، در زندگی ما مردم هم اثری از آثار این همه غم و خشم، امید به بهبود اوضاع و ناامیدی نمیبود. ایکاش نه خونی ریخته شده بود و نه داغی بر دلی مانده بود.

این پست را هفته گذشته نوشته بودم که هنوز اعتراضات به خشونت کشیده نشده بود. اینترنت قطع است و دسترسی به رسانه های آنطرف آبی ندارم، از گوشه و کنار میشنوم که تعداد زیادی باز هم جانشان را از دست داده اند:((((  

 

 ای دریغ از تو که ویران بینمت...  

 

صفحه‌ی موبایل را مبهم میبینم. اشک جلوی چشمانم را گرفته است. 

دیشب با حس تنفر از خودم خوابیدم که این آدمها  از جانشان گذشته‌اند و من چارچنگولی چسبیده‌ام به زندگی‌ام. به خودم و بچه‌هام و جانمان و مالمان. شرمنده و غم‌زده. ایکاش آنها هم مثل من میچسبیدند به همین زندگی نگبت‌زده. بیشتر از دوسوم عمرم را تو همه‌ی شلوغی‌ها در حد توانم قدمی برداشته‌ام. اما الان نمیتوانم. دروغ چرا، از بعد از ۴۰۱ دیگر نتوانستم. یا اینها خیلی وحشی شده‌بودند یا من پیر و ترسو. 

 

دلم پیش تک‌تک بچه‌هایی است که بیرونند. هیچ کاری از دستم برنمیآید. ایکاش میتوانستم میرفتم تک‌تکشان را به زور هم که شده از کف خیابان جمع میکردم و میبردم دستشان را میگذاشتم در دست پدر و مادرهایشان. و بهشان میگفتم شما چه میدانید که یک پدر و مادر چقدر قد و بالای بچه‌اش را نگاه می‌کند تا بچه‌اکش پانزده شانزده ساله شود؟ 

 

حالم بد است. شب با حس تنفر از خودم خوابیدم و صبح با پیام دوستم در گروه دوستان مواجه شدم که برادرش را گرفته‌اند. گویا از پشت‌بام خانه شعار میداده است. دلم پیش دوستم و پدر مادرش است. میدانم که آزادش میکنند، مگر در این بساطی که برایمان ساخته‌اند، مجازات چهار شعار از سر ناچاری و گرانی چقدر است؟ اما نگرانم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. حتی روی این را ندارم به دوستم پیام دهم، فقط منتظر نشسته ام تا خودش با خبر خوش بیاید.

 

از صبح صدای یکی از دوستانم در گوشم میپیچد که پارسال برایم تعریف میکرد، سال ۴۰۱ پسرش را گرفته بودند و این زن تنها که تازه چهل روز بود شوهرش را هم از دست داده بود از این بازداشتگاه به آن بازداشتگاه به دنبال پسرش میگشته…گفت در بازداشتگاه گریه‌ام گرفت و رو کردم به آسمان و گفتم «خدایا باید زنده میبودم و این روزها را میدیدم!؟» او تعریف میکرد و من با زور بغضم را فرو میخوردم. امروز از صبح یک لحظه هم صدایش از گوشم درنمیرود. 

 

اینستاگرام پر شده است از نفشه‌ی ایران. وطن. که بدن زخمی و بی‌جانش را بغل گرفته‌اند و در زیر آن متن‌های میهن‌پرستانه نوشته‌اند. من مادر این سرزمینم یا قرار بود وطن مام میهن باشد؟  

 

دیروز با صاحب یک کانال حرفم شد. عکس جوانهای پانزده شانزده‌ ساله را گذاشته بود و زیرش نوشته بود اینها از جنگنده‌های امریکا نمیترسند، بلکه از این بچه‌ها میترسند. برایش پیام گذاشتم که چرا بچه‌ها را تشویق و تحسین میکنی که بروند کف خیابان؟ خون تک‌تک این بچه‌هایی که بر زمین میریزد، کمر پدر و مادرشان خم می‌کند. پیام مرا به تمسخر گرفت. برایش نوشتم فرق من و شما در اینست که من از پانزده سالگی در تجمعات میرفتم و فکر میکردم آینده‌ی مملکت در دستمان ماست. الان فهمیده‌ام که در دستان ما نیست و جایی دیگر رقم میخورد. و حالا نوبت به دختر پانزده‌ساله‌ام رسیده که فکر می‌کند می‌تواند چیزی را تغییری دهد. آدم کم سن که است، خام است، هم خودش می‌رود و هم دیگران را تشویق می‌کند اما سنش که بالاتر می‌شود، یا ترسو می‌شود یا شاید پخته‌تر. میفهمد که ما فقط بیشمارگان ناچیزی هستیم که بود و نبودمان برای هیچ کس اهمیتی ندارد. فقط پله‌هایی هستیم که دارندگان قدرت از آن بالا میروند.  

کثافت بزند به این قدرتشان که با وجود این مردم نجیب عرضه‌ی نگه‌داشتنش را نداشتند.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۴ دی ۰۴ ، ۱۳:۳۱
زری ..

 

آمریکا ظرف چند ساعت به کاراکاس حمله کرد و رئیس‌جمهور ونزوئلا را بهمراه همسرش دستگیر و به نیویورک منتقل کرد. به قول جکی  اگر قرار بود نیکلاس مادورو خودش بلیط میگرفت و به نیویورک میرفت، احتمالا بیشتر طول میکشید! 

 

ویدیوی نیم دقیقه‌ای دیدم که نیروهای ارتش آمریکا درب خودروی حامل نیکلاس مادورو را رو به دوربین‌های خبرنگاران باز گذاشته بودند و خودرو در میان خیل جمعیت،  آرام و نمایشی عبور میکرد. 

 

چه خفتی !!! 

چقدر تحقیر‌آمیز!!!! 

 

یاد کارتن‌های زمان کودکی‌مان افتادم که سیرکی وارد شهری میشد و مردم شهر هیجان‌زده حیوانات داخل قفس را نگاه می‌کردند. حیواناتی که با چهره‌ای غمگین از پشت میله‌های قفس بچه‌ها و زنان و مردان شاد را نگاه می‌کردند. چادر سیرک که برپا میشد، بچه‌ها شاد و خندان بیصبرانه در حالیکه دست پدر و مادرهایشان را میکشیدند به سمت سیرک میرفتند تا به تماشای حرکات نمایشی حیوانات بنشینند. نمیدانم سازنده‌ی کارتن‌ها واقعا غمی را در چشمان حیوانات میگذاشتند، یا فقط من بودم که در ذهن خودم آن غم را میساختم و خیلی جدی برای آنچه که نبود غصه میخوردم. 

 

قطعا که نیکلاس مادورو سزاوار تمام این خفت‌ها و تحقیرهاست. آدمی که باعث مرگ چندین میلیون کودک و نوزاد کشورش شده است، فقط تنها به این دلیل که نمیتوانست از سود واردات و بازار سیاه شیرخشک به کشورش بگذرد و هزاران جنایات دیگری که نمونه‌اش در زندگی همه دیکتاتورها تکراری است. مستحق مرگی شرافتمندانه نیست. اما وقتی رئیس‌جمهور کشوری اینطور تحقیر شود، برای مردم آن کشور عزت و سربلندی میآورد؟ 

 

فکرمیکنم ترامپ یک تنه تمام معادلات و آداب سیاسی دنیا را برهم‌زده‌است. 

بنظرم لازم است، عاقلی در دنیا پیدا شود که به این مستِ غرور بفهماند که دنیا سیرک نیست و آدمها حیوانات نمایشی سیرک نیستند. هر چند تو با قدرتی که در دست داری خود را صاحب چادر سیرک با تمام متعلقاتش اعم از کارکنان و حیواناتش میدانی. اما واجب است که شأن و منزلت مردم کشورهای دیگر حفظ شود. 

 

بعد از دیدن آن ویدیو حس میکنم هیچ دیکتاتوری نباید توسط کشوری بیگانه مجازات شود چرا که بخشی از اعتبار و کرامت مردمان آن سرزمین زیر سؤال می‌رود.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۰۴ ، ۱۱:۱۱
زری ..