یه مامان که نمیخواد فقط مامان باشه

وبلاگ نویسی بر اساس روزانه هام و فکرهام و زندگی ام

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

ای دریغ از تو که ویران بینمت...

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۴۰۴، ۰۱:۳۱ ب.ظ

 

 

این مطلب را هفته گذشته در کانال تلگرامم گذاشته بودم. قرار بود بیایم اینجا هم بگذارم که خوردیم به قطعی اینترنت. اینترنت هنوز هم نصفه نیمه قطع است. وبلاگ من چون با ir است، باز میشود.

خیلی قدیم، نمیدانم در کدامیک از اعتراضات بود که مطلبی نوشتم که شرم بر من که اگر ده سال دیگر یک نفر مثلا این روزانه نویسی ها را باز کند و اثری از غم و رنجی که مردم ایران در این روزها تحمل میکنند در میان این کلمات نباشد. هنوز هم اعتقادم اینست. اینکه هر ادمی چه اعتقادی دارد یک حرف است، اما اینکه در بحبوحه ی هر اعتراضی به یکباره طوری سکوت شود که انگار هیچ اتفاقی نمیافتد یک چیز دیگر است. من اصلا کاری به محتوای نوشته ندارم، هر کسی میتواند اسم این شلوغی ها را بنا بر اعتقاد خودش اعتراض یا اغتشاش بگذارد؛ اما ایکاش میشد مثل این دوستان با سکوت و نادیده‌گرفتن این اتفاقات، همانطور که در میان نوشته های آنها اثری از آثارش نیست، در زندگی ما مردم هم اثری از آثار این همه غم و خشم، امید به بهبود اوضاع و ناامیدی نمیبود. ایکاش نه خونی ریخته شده بود و نه داغی بر دلی مانده بود.

این پست را هفته گذشته نوشته بودم که هنوز اعتراضات به خشونت کشیده نشده بود. اینترنت قطع است و دسترسی به رسانه های آنطرف آبی ندارم، از گوشه و کنار میشنوم که تعداد زیادی باز هم جانشان را از دست داده اند:((((  

 

 ای دریغ از تو که ویران بینمت...  

 

صفحه‌ی موبایل را مبهم میبینم. اشک جلوی چشمانم را گرفته است. 

دیشب با حس تنفر از خودم خوابیدم که این آدمها  از جانشان گذشته‌اند و من چارچنگولی چسبیده‌ام به زندگی‌ام. به خودم و بچه‌هام و جانمان و مالمان. شرمنده و غم‌زده. ایکاش آنها هم مثل من میچسبیدند به همین زندگی نگبت‌زده. بیشتر از دوسوم عمرم را تو همه‌ی شلوغی‌ها در حد توانم قدمی برداشته‌ام. اما الان نمیتوانم. دروغ چرا، از بعد از ۴۰۱ دیگر نتوانستم. یا اینها خیلی وحشی شده‌بودند یا من پیر و ترسو. 

 

دلم پیش تک‌تک بچه‌هایی است که بیرونند. هیچ کاری از دستم برنمیآید. ایکاش میتوانستم میرفتم تک‌تکشان را به زور هم که شده از کف خیابان جمع میکردم و میبردم دستشان را میگذاشتم در دست پدر و مادرهایشان. و بهشان میگفتم شما چه میدانید که یک پدر و مادر چقدر قد و بالای بچه‌اش را نگاه می‌کند تا بچه‌اکش پانزده شانزده ساله شود؟ 

 

حالم بد است. شب با حس تنفر از خودم خوابیدم و صبح با پیام دوستم در گروه دوستان مواجه شدم که برادرش را گرفته‌اند. گویا از پشت‌بام خانه شعار میداده است. دلم پیش دوستم و پدر مادرش است. میدانم که آزادش میکنند، مگر در این بساطی که برایمان ساخته‌اند، مجازات چهار شعار از سر ناچاری و گرانی چقدر است؟ اما نگرانم و دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. حتی روی این را ندارم به دوستم پیام دهم، فقط منتظر نشسته ام تا خودش با خبر خوش بیاید.

 

از صبح صدای یکی از دوستانم در گوشم میپیچد که پارسال برایم تعریف میکرد، سال ۴۰۱ پسرش را گرفته بودند و این زن تنها که تازه چهل روز بود شوهرش را هم از دست داده بود از این بازداشتگاه به آن بازداشتگاه به دنبال پسرش میگشته…گفت در بازداشتگاه گریه‌ام گرفت و رو کردم به آسمان و گفتم «خدایا باید زنده میبودم و این روزها را میدیدم!؟» او تعریف میکرد و من با زور بغضم را فرو میخوردم. امروز از صبح یک لحظه هم صدایش از گوشم درنمیرود. 

 

اینستاگرام پر شده است از نفشه‌ی ایران. وطن. که بدن زخمی و بی‌جانش را بغل گرفته‌اند و در زیر آن متن‌های میهن‌پرستانه نوشته‌اند. من مادر این سرزمینم یا قرار بود وطن مام میهن باشد؟  

 

دیروز با صاحب یک کانال حرفم شد. عکس جوانهای پانزده شانزده‌ ساله را گذاشته بود و زیرش نوشته بود اینها از جنگنده‌های امریکا نمیترسند، بلکه از این بچه‌ها میترسند. برایش پیام گذاشتم که چرا بچه‌ها را تشویق و تحسین میکنی که بروند کف خیابان؟ خون تک‌تک این بچه‌هایی که بر زمین میریزد، کمر پدر و مادرشان خم می‌کند. پیام مرا به تمسخر گرفت. برایش نوشتم فرق من و شما در اینست که من از پانزده سالگی در تجمعات میرفتم و فکر میکردم آینده‌ی مملکت در دستمان ماست. الان فهمیده‌ام که در دستان ما نیست و جایی دیگر رقم میخورد. و حالا نوبت به دختر پانزده‌ساله‌ام رسیده که فکر می‌کند می‌تواند چیزی را تغییری دهد. آدم کم سن که است، خام است، هم خودش می‌رود و هم دیگران را تشویق می‌کند اما سنش که بالاتر می‌شود، یا ترسو می‌شود یا شاید پخته‌تر. میفهمد که ما فقط بیشمارگان ناچیزی هستیم که بود و نبودمان برای هیچ کس اهمیتی ندارد. فقط پله‌هایی هستیم که دارندگان قدرت از آن بالا میروند.  

کثافت بزند به این قدرتشان که با وجود این مردم نجیب عرضه‌ی نگه‌داشتنش را نداشتند.

موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۴/۱۰/۲۴
زری ..

نظرات  (۵)

۲۴ دی ۰۴ ، ۱۴:۵۹ هانیه اردیبهشتی

 و ما باید با خون های خود وصیت نامه ای می نوشتیم که اگر گرفتار شدیم با حتی اگر کشته شدیم مدیون هستید که به کمک ما بیاییید ..... 

یادته گفتی فرق میکنه پزشکیان رییس جمهور باشه یا یه مترسک دیگه؟ بیا اینم ۱۲۰۰۰ نفر. تحویل بگیر. از رای دادنت خوشحال باش و شادی کن آب هنوز به طبقه تو نرسیده. 

شما از کجا به گروه دوستان و ویدوو و کانال ها دسترسی دارید؟

۲۴ دی ۰۴ ، ۱۸:۳۴ هانی هستم

گاهی رسالت و برداشتن قدم همین نوشتن است.

پستت رو با تمام وجودم درک کردم. مامان یه دختر 15 ساله نیستم، ولی عمیقا درک میکنم چی میگی. دقیقا واسه من که از سال 88 تو این داستانا بودم و الان 16 ساله که هیچ اتفاقی نیفتاده و هیچ بهبودی نصیبم نشده، دیگه ناامیدم از هر اقدامی. شایدم ترسو... الان دوس دارم مثل پیرزنا بشینم ببینم چی میشه. ولی همزمان دردم میگیره از هر ضربه ای که به جوونای توی خیابون برخورد میکنه و باز هیچ کاری نمی تونم بکنم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی