اینها آدم بودند.
دیشب تو خواب و بیداری یه پست مینوشتم، که یک لحظه چشمهام روی هم افتاد و تا دوباره چشم بازکردم دیدم هر چی تایپ کرده بودم پاک شده است.
حوصله ندارم دوباره بنویسم. فقط یک جمله را که از دیروز مدام در ذهنم تکرار میشه را مجدد مینویسم.
در قبرستان کاتالولیک تهران روبروی قبرهای ساده یک شکل بسیاری ایستاده بودم. مرد گفت «اینها بازماندگان صدهزار لهستانی هستند که در جنگ جهانی دوم وارد ایران شدند».
گفت عمدتا انگلیس اینها را سوار کامیون میکند و از لهستان خارج میکند. بعد فکر میکنند با اینها چکار کنیم که نهایتا تصمیم میگیرند بفرستندشان ایران.
رو به مرد پرسیدم «اینها از خانوادهها و طبقات خاصی انتخاب شدند یا بصورت رندوم؟» گفت «در بین آنها زن و مرد، پیرزن و پیرمرد، و کودک وجود دارد». گفتم «خب چرا باید صد هزارتا را اینطوری بفرستند یک کشور دیگه؟» گفت «خب آدم بودند.»، طوری سبک گفت اینها ادم بودند که انگار انجام این کار بدیهی بوده است. با بغض گفتم بله درست میگید، آدم بودند.
از دیروز عدد صدهزار پناهجو و پنجاههزار کشتهشدهی معترض از ذهنم پاک نمیشود. با چه مشقتی صد هزار آدم را جمع کردند و از آن سر دنیا فرستادند یک گوشهی دیگر دنیا. با اینکه میدانستند چقدر از انها از فرط مریضی در طول مسیر خواهند مرد. اما در وسط جنگ این کار را کردند. از اینطرف، پنجاه هزار آدم در دو شب کشته شدند.
این روزها خیلی سعی میکنم خودم را جمع کنم. تا ذره ذره خودم را سرپا میکنم، با کوچکترین تحریکی دوباره فرو میریزم.