مردن در میانه ی لیستهای ناتمام…
همیشه میگفتم بدترین فصل برای مردن، بهار است. فکر میکردم وقتی همه چیز دارد از دل خاک میآد بیرون و جوانه میزند خیلی حیف است که آدم برود زیر خاک!
دیروز لیست کارهای نیمه تمامم را گذاشتم کنار دستم و نشستم پشت لپتاپ… نگاهشون کردم و با خودم گفتم از آسانترینش شروع کن… هر تیکی که تو این لیست بخورد حالت را بهتر میکند… الان همه ی اون لیست خورده بجز یک مورد که آن هم دیشب استارتش را زدم. اما هنوز حالم بهتر نیست شاید چون یکی از کارهای لیست را بطور کلی حذف کردم، فکر کردم به ددلاینش نمیرسم و خیلی فراتر از توان من هست…. ددلاینش برای چهار روز دیگر است و واقع بینانه که بهش نگاه میکنم میبینم به فرض هم که بهش برسم چون یک برنامه ی رقابتی هست قطعا با این کیفیت نتیجه ای نخواهم گرفت، این شد که ازش انصراف دادم اما فکر کردم شاید بد نباشه بعنوان یک رودمپ roadmap بهش نگاه کنم. همین شد که فرمش را دانلود کردم و گذاشتم روی صفحه ی دسکتاپ یک کار ددلایندار تبدیل شد به یک پروژه ی مستمر. یک کار بزرگ دیگر هم توی لیست بود همان دیشب آنرا شروع کردم که قفلش بشکند … برای انجام هر کاری یک مدت طولانی بهش فکر میکنم و وقتی دیدم دیگه دارد جدی جدی دیر میشود آنوقت شروعش میکنم… خصلت بدی هست.
یک لیستی هم دارم از کارهایی که نیاز به استمرار دارد و بایستی مثل یک روتین وارد زندگیام شوند که چون ددلاین ندارد همیشه برای شروعش تعلل میکنم…. گفتم که خصلت بدی است که هر وقت دیدم دارد دیر میشود کاری را شروع میکنم.
الان فکر میکنم چه فرقی میکند آدم چه زمانی بمیرد؟ مگر ما خواب زمستانی داریم که حیف باشد بهار که همه چیز سر از خاک درمیآورند، ما سر به خاک فرو ببریم؟ یک عمر بیوقفه بین لیست های مختلف چرخیدهایم، لیست خرید، لیست کارهای ددلایندار، لیست روتینهای روزانه و هزاران مدل لیستهای مختلف و چه خوشباورانه از هر تیکی که به لیست خورده است خوشحال شدهایم.
مرگ برای آدم مثل یک استراحت اجباری است.
نظرم عوض شده است واقعا هیچ فرقی ندارد چه فصلی از سال بمیرم و در میان کدامین لیست نیمه تمام از کارهایم بیکبار لیست را رها کنم و بروم.