پنجرهها را توری بزن، حیف از هوای خنک صبح و صدای پرهیاهوی پرنده هاست که از دست بدهی!
صبح زود بیدار شدم، از تخت بلند میشوم و اولین کاری که میکنم باز کردن پنجره ی شرقی اتاق خواب است.
و بعد سری به اهالی خانه میزنم . همه هنوز خوابند.
برمیگردم به اتاق خواب و گربهها را میبینم که خیز برداشتهاند برای لب پنجره ای که باز است. گربه ها را از اتاق بیرون میکنم و در اتاق را میبندم که نگران آنها و باز بودن پنجرهها نباشم. پنجره ی جنوبی اتاق را هم باز میکنم.
هوای خنک صبح بهاری همراه با صدای پرندهها میآید تو اتاق. خنکم میشود و میروم زیر پتو و گوشی موبایلم را دست میگیرم.
یک دوری تو تلگرام میزنم و چندتایی پست میخوانم. یک سری به وبلاگ میزنم، آخرین پستی که گذاشتهام یک کامنت جدید دارد، آنرا هم جواب میدهم. هوس نوشتن میکنم. با خودم میگم یه نگاهی هم به واتساپ بنداز و بعدش یادداشتت را بنویس.
دیروز بین استاتوس های واتساپ، استاتوس دختر روسی را دیده ام، از همدورهای های اولین سفرم به ژنو بود. یک ویدیوی کوتاه از لب ساحل گذاشته است. ویدیو را نگاه کردهام. رنگ آب دریا و خاک ساحل و اصلا مدل خوردن موج به لب دریا برایم آشنا بود، این خزر است. برای دختر روس نوشتهام؛ دریای کاسیپین؟ بین پیامهای واتساپ چشمم میخورد به جواب تاتیانا، همان دختر روس، که جواب داده است بله! دریای کاسپین. اما تو چطور حدس زدی؟ برایش مینویسم چون طرف دیگر دریای کاسپین ما هستیم، ظاهرا رنگ آب و ساحل و موجهای کاسپین هر دو طرف شبیه هم هستند. یک ایموجی لبخند هم کنارش میگذارم. از این لبخندهای ملیح، نه از آن خندههای با دهان گشاد که دندانشان پیدا است یا از شدت خنده دو قطره اشک کنار چشمانش پیدا شده است.
تو واتساپ هم خبر خاصی نیست. واتساپ را میبندم.
این صفحه را باز میکنم که بنویسم، هنوز دو خطی بیشتر ننوشته ام که همسرم پنجرههای اتاق را میبندد، میگویم نبند! هوا خوبه، دارم به صدای پرنده ها گوش میدهم. میگوید گربه میخواد بیاد تو اتاق، در را بستی داره میو میو میکنه. پنجره ها را میبندد و در اتاق را باز میکند. دودی میپرد تو اتاق. اول با عجله میرود سمت پنجره ی شرقی، وقتی میبیند پنجره بسته است میپرد روی تخت که پنجره ی جنوبی را چک کند. وقتی میبیند آنجا هم خبری نیست و پنجره ها بسته اند میآید بیصدا کنارم لم میدهد. دیگر نه صدای پرندهها میآید و نه صدای میو میوی گربهها.
یادداشتم تمام میشود و فکرمیکنم الان پنجره را بازکنم به احتمال زیاد با گرمتر شدن روز، دیگر صدای پرنده ها هم تمام شده است.
بلند میشوم و پنجره ی شرقی را باز میکنم. هنوز یکی دو پرنده ی سمج سروصدا میکنند و صدای یک کلاغ هم به آنها اضافه شده است. برمیگردم لبه ی تخت کنار دودی مینشینم که اگر خواست برود سمت پنجره حواسم بهش باشد.
امروز آخرین روز یک تعطیلات طولانی کشدار است. فردا از شنبه همه چیز برمیگردد به روال عادیاش. بچه ها صبح میروند مدرسه و من هم یا باید از خانه کار کنم و یا برای پیگیری کارهایم بروم بیرون. دوست دارم این تعطیلات طولانی تنبلوار تمام شود؟ نمیدانم.