یه مامان که نمیخواد فقط مامان باشه

وبلاگ نویسی بر اساس روزانه هام و فکرهام و زندگی ام

طبقه بندی موضوعی
بایگانی

۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۴ ثبت شده است

 

جوان بودم و بی‌تجربه و شاید همین بی‌تجربگی باعث شده بود بدون استرس تا پایان هفته ی چهل و دوم بارداری منتظر بمانم تا زایمان طبیعی و فیزیولوژیک داشته باشم. 

 

در سونوگرافی ‌های ابتدای بارداری تاریخ تقریبی زایمان را زده بود نیمه ی اول اسفند و دکتر گفته بود نهایتا هفته ی سوم و چهارم اسفند.   

 

هفته ی چهلم بارداری سپری شده بود و هنوز دخترم نمیخواست دنیا بیاید. اسفند تمام شد و من با شکمی بزرگ سال را نو کردم. 

 

هوا بهاری بود و من که ترس از درد زایمان طبیعی داشتم، روزانه سه چهار ساعت پیاده روی میکردم که زایمان راحت‌تری داشته باشم. 

 

تعطیلات عید هم با همان شکم بزرگ و پیاده روی های طاقت‌فرسا تمام شد و بعدازظهر دوازدهم فروردین بدون آنکه ساک وسایل نوزاد را بردارم رفتیم بیمارستان. معاینه شدم و گفتند کیسه آب نشتی دارد که خودم از همان صبح زود متوجه شده بودم و میدانستم از نشانه های آمادگی برای زایمان طبیعی است… تا پذیرش شوم و در بیمارستان بستری شوم ساعت نه شب گذشته بود.

به مادرم گفتم کار من حداقل تا فردا ظهر طول میکشد، شب را اینجا نمانید. بروید خانه و فردا صبح خواستید بیایید ساک نوزاد را هم با خودتان بیاورید. 

 

سرم به دستم وصل شد و میدانستم برای تسریع زایمان در آن آمپول فشار ریخته‌اند. در انتظار دردهای محکم‌تر و شدیدتر ، شروع کردم نفسهایم را بشمارم و سعی کنم نفس‌های عمیق بکشم… تمام مطالبی که در کلاسهای آمادگی زایمان طبیعی شنیده بودم را برای خودم مرور میکردم. 

 

ساعت بزرگی دقیقا روبروی تختم بود. با هر درد دقیقه ها را میشماردم و فاصله ی هر درد با درد بعدی را استراحت میکردم  تا برای درد بعدی توان بیشتری داشته باشم و با نفس‌های عمیق فشار درد را مدیریت کنم. 

 

میدانستم دردهای اول با فاصله های بیشتر میآیند و وقتی فاصله ی دردها به دو دقیقه برسد باید منتظر نزدیک شدن زمان تولد نوزاد باشم و در لحظات آخر فاصله ی دردها بقدری کم می‌شود که دیگر نمیتوان بین دردها استراحت کرد. 

 

ساعت را نگاه میکردم و مدام با خود میگفتم هنوز تازه شروع شده است و احتمالا تا فردا صبح روی این تخت هستی…سعی کن بیصدا درد را تحمل کنی… این دردها هنوز دردهای اول است …. تحمل کن….تحمل کن… تو توانایی‌اش را داری… نتوانستن و نشدن نداریم…. نفس عمیق بکش تا درد بگذرد …. هر درد محکمی که میآمد خودم را مبارزی میدیدم که آمده بود بیصدا در نبرد پیروز شود،  بیصدا ….بیصدا…. پرستار آمد بالای سرم، معاینه ام کرد و با دیدن وضعیتم و اینکه با نفس های عمیق، بیصدا درد را تحمل میکنم  پرسید ماما هستی؟ نمیدانم رمق داشتم لبخند بزنم یا نه ولی در دلم سرشار از غرور بودم، جواب دادم نه. 

 

سه ساعت گذشت و من که منتظر بودم و فکر میکردم هنوز دردهای اصلی نیامده است و حداقل تا فردا صبح این وضعیت ادامه دارد، در میان بهت و ترس‌من پرستار گفت بچه دارد میآید… از اتاق درد باید برویم اتاق زایمان… شوک شده بودم.  زود نیست برای زایمان؟ من فقط سه ساعت است که در بیمارستان بستری شده‌ام، مطمئنید؟  

پرستار دستپاچه گفت، نه خانم، زود باش وگرنه بچه همینجا دنیا میآد… ترسیده بودم، پرستار دستمانم را گرفته بود و دست من دور کمرش را گرفته بود. انگار تکیه گاهی مطمین میخواستم… بدم نمیآمد ازش بخواهم که پیشم بماند. همینکه ظرف سه ساعت گذشته چند باری معاینه ام کرده بود، بهم حس نزدیکی میداد حداقل بخاطر همان چند معاینه از همه ی آدم‌های آنجا به من نزدیکتر شده بود. 

 

پرستار من را تا اتاق مخصوص زایمان آورد، تحویل دکتر و ماما داد و خودش برگشت به اتاق درد. 

 

فکر کنم از بس بیصدا زایمان کردم، شده بودم بیمار محبوب آن شب. دکتر و ماما تشویقم میکردند که  چقدر خوب مسیر زایمان را آمده ای…. همینطور مامان خوبی باشی الان بچه را میگیریم و نوزاد دنیا آمد….. رها شدم… با تولد نوزاد رها شدم…. بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد و من یک مادر قهرمان بودم که بدون آنکه بگوید من نمیتوانم، ترس هایش را قورت داده بود و زایمان کرده بود. 

 

دخترم را بغلم دادند. طفلک صبور من که چهل و دوهفته در دلم مانده بود…. نمیدانم این خصلت من هست که همه ی کارهایم را دقیقه نود انجام میدهم یا از خصلت این بچه است که هر کاری را باید هزار مرتبه بهش بگویم تا انجام بدهد که برای دنیا آمدن هم تا دقیقه ی آخر هفته ی چهل و دوم صبر کرد:))

 

دخترم دنیا آمد، من مادر شدم. با مادر شدنم بخش‌هایی از من روشن شد که قبلا اصلا از آن خبر نداشتم. با آمدن دخترم نسبت به همه ی بچه های دنیا احساسات مادرانه پیدا کردم. قلبم رقیق‌تر شد و دکمه ی مادرانگی در من روشن شد. 

هیچ وقت ادعای مامان خوب بودن نداشته ام، میدانم پر از اشتباه هستم اما سعی کرده‌ام به دخترم یاد بدهد نتوانستن نداریم. همه ی تلاشم بر این بوده است که توانمند باربیاید و مستقل. دستانش پر باشد از مهارتهای مختلف و دلش گرم باشد به اطمینانی که من بعنوان مادرش به او دارم. هیچ وقت ادعا نکرده‌ام که مامان کاملی هستم ولی می‌توانم ادعا کنم دخترم دختر توانمندی است و حمایت من را دارد.

 

تولدت مبارک !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۰۴ ، ۰۷:۳۶
زری ..

سلام دوستان، قبلا هم گفته بودم که یک کانال تلگرام دارم که فقط عکس میگذارم. جدیدا یادداشتها را همزمان در وبلاگ و کانال تلگرام با هم آپلود میکنم اما اگر همراه پست عکسی باشه فقط تو کانال تلگرام میگذارم. 

خوشحال میشم عضو کانال تلگرامم بشوید که بدلیل داشتن گهگداری عکس، کاملتر از وبلاگ است. آدرس کانال تلگرام را میگذارم برای دوستانی که دوست دارند کانال را داشته باشند. 

https://t.me/SociaLSceneShots

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۰۴ ، ۰۹:۲۱
زری ..

 

 

برای ناهار ته‌چین مرغ  گذاشته‌ام. 

 

ف و دخترش بعد از مدتها آمدند خانه‌امان. معمولا ما تلفنی راحتتر میتوانیم حرف بزنیم تا حضوری. حضوری بقدری پسرهای من و دختر ف از ما حرف میکشند و مشغولمان میکنند که فرصتی برای خودمان باقی نمیماند. 

 

ناهار را که می‌خوریم پسرها و دختر ف می‌روند سراغ گربه‌ها تو اتاق دخترم. وقت ناهار دخترم گربه ها را تو اتاقش گذاشته است. پیشی ها دیگر حوصله‌اشان سر رفته است و شروع کرده‌اند به میومیو کردن که یا یکی بیاید پیش‌ما یا در را بازکنید که ما هم بیاییم بیرون. ف از گربه میترسد و به قول خودش خیلی خاطرم برایش عزیز است که آمده خانه‌ام:) 

 

سه نفره پشت میز ناهارخوری نشسته‌ایم، من، ف و دخترم.  ف دارد از پیج اینستاگرامش حرف میزد که چه ایده هایی برایش دارد و دارد تلاش می‌کند که چطور فالوئر جمع کند. یکی از پست‌های پیج اینستاگرامش را میآورد و گوشی را می‌دهد به دخترم که ویدیو یک دقیقه‌ای را ببیند و نظرش را بگوید. فعالیت پیج درباره‌ی زنان و روش‌های خودمراقبتی زنانه است. دخترم ویدیو را میبیند و شروع می‌کند به حرف زدن…. می‌گوید ویدیوها و ترکیب قرارگرفتن آن در پیج خوب است، میپرسد ادیت ویدیوها را خودتان میکنید؟ بعد شروع می‌کند در مورد محتوای پست حرف زدن… همینطور که دارم یک قابلمه کوچکتر میآورم که اضافه ی دیس پلو را بریزم تو آن، به حرف‌هایش گوش میدهم … برمیگردم به سمت کابینت تا ظرفی در‌دار بیاورم برای باقیمانده مرغ، که فکر میکنم چقدر خوب و مسلط حرف میزند.  مینشینم پشت میز و به حرفهای ف و دخترم گوش میدهم. یک‌جور خاصی مست غرور هستم که دخترک پانزده ساله ام اینقدر حرف برای زدن دارد. برخلاف همیشه‌ام که همیشه حرفی برای زدن دارم و دنبال فرصتی میگردم که حرفم را بزنم این دفعه ساکت نشسته ام و گوش میکنم، به دخترم گوش می‌دهم که دست‌هایش را گذاشته است دو طرف بشقاب خالی غذایش و همینطور که به آرامی بشقاب را در دستش نگه میدارد میگوید «بله درست میگید حتی اگر به نظر آدم هم برسد که یک نفر کارش چندان ارزشمند نبوده، درست نیست اینطور بهش بگییم.» بشقاب را میگذارد کنار و رو به ف می‌گوید هدفتون از پیج چیه؟ ف شروع می‌کند با هیجان از ایده‌اش حرف زدن که خودش هم وقتی شاغل بوده است فکر میکرده است زن‌های خانه‌دار حق ندارند از خستگی بنالند چون خانه‌دار هستند و کار بیرون از خانه ندارند، ادامه می‌دهد فکر می‌کنم درست است که به هرحال زن شاغل، هم همه ی آن کارها را می‌کند و هم کار بیرون از خانه دارد ولی درست نیست به زن خانه‌دار بگوییم تو حق نداری خسته شوی چون فقط خانه‌دار هستی! حرفشان تمام می‌شود و ف رو می‌کند به من که نظرم را بداند؛ او نظر من را میداند، به جای آنکه حرفهای تکراری بزنم، میگویم هیچ وقت فکر نمیکردم به این زودی  سه نفره دور میز بنشینیم و با دخترم از این حرف‌ها  بزنیم!!! 

 

هر سه خوشحالیم….

 

*عکس تزئینی نمی‌باشد بلکه از  آشپزخانه ی زری .. می‌باشد، دقیقا در روزی که مست غرور بود.🥰

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۰۴ ، ۰۸:۲۶
زری ..

 

همیشه میگفتم بدترین فصل برای مردن، بهار است. فکر میکردم وقتی همه چیز دارد از دل خاک میآد بیرون و جوانه میزند خیلی حیف است که آدم برود زیر خاک!  

 

دیروز لیست کارهای نیمه تمامم را گذاشتم کنار دستم و نشستم پشت لپتاپ… ‌نگاهشون کردم و با خودم گفتم از آسان‌ترینش شروع کن… هر تیکی که تو این لیست بخورد حالت را بهتر می‌کند… الان همه ی اون لیست خورده بجز یک مورد که آن هم دیشب استارتش را زدم. اما  هنوز حالم بهتر نیست شاید چون یکی از کارهای لیست را بطور کلی حذف کردم، فکر کردم به ددلاینش نمیرسم و خیلی فراتر از توان من هست…. ددلاینش برای چهار روز دیگر است و واقع بینانه که بهش نگاه میکنم میبینم به فرض هم که بهش برسم چون یک برنامه ی رقابتی هست قطعا با این کیفیت نتیجه ای نخواهم گرفت، این شد که ازش انصراف دادم اما فکر کردم شاید بد نباشه بعنوان یک رودمپ roadmap بهش نگاه کنم. همین شد که فرمش را دانلود کردم و گذاشتم روی صفحه ی دسکتاپ یک کار ددلاین‌دار تبدیل شد به یک پروژه ی مستمر. یک کار بزرگ دیگر هم توی لیست بود همان دیشب آنرا شروع کردم که قفلش بشکند …  برای انجام هر کاری یک مدت طولانی بهش فکر میکنم و وقتی دیدم دیگه دارد جدی جدی دیر می‌شود آنوقت شروعش میکنم… خصلت بدی هست. 

 

یک لیستی هم دارم از کارهایی که نیاز به استمرار دارد و بایستی مثل یک روتین وارد زندگی‌ام شوند که چون ددلاین ندارد همیشه برای شروعش تعلل میکنم…. گفتم که خصلت بدی است که هر وقت دیدم دارد دیر می‌شود کاری را شروع میکنم. 

 

الان فکر میکنم چه فرقی می‌کند آدم چه زمانی بمیرد؟ مگر ما خواب زمستانی داریم که حیف باشد بهار که همه چیز سر از خاک درمیآورند، ما سر به خاک فرو ببریم؟  یک عمر بی‌وقفه بین لیست های مختلف چرخیده‌ایم، لیست خرید، لیست کارهای ددلاین‌دار، لیست روتین‌های روزانه و هزاران مدل لیست‌های مختلف و چه خوش‌باورانه از هر تیکی که به لیست خورده است خوشحال شده‌ایم.  

 

مرگ برای آدم مثل یک استراحت اجباری است.

 

نظرم عوض شده است واقعا هیچ فرقی ندارد چه فصلی از سال بمیرم و در میان کدامین لیست نیمه تمام از کارهایم بیکبار لیست را رها کنم و بروم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۰۴ ، ۰۹:۴۹
زری ..

 

سال جدید آمده است و هنوز همان کم و کسری های سال قبلی به جای خود هستند. 

 

هنوز موبایلم به وایفای وصل نمی‌شود، هنوز نوتیفیکیشن های پیامها نمیاید و مشکلی جدید هم به مشکل های قبلی اضافه شده است فیس‌تایم گوشی موبایلم هم دیگه کار نمیکند. 

 

چایی هم زیادی تلخ است… اصلا یک تلخی عجیبی دارد که انگار یک علف تلخ، فوق‌العاده تلخ، قاطی برگ‌های چایی شده است و هر وقت با اشتیاق سراغ قوری کتری می‌روم تا یک لیوان چایی بریزم، به جای طعم گس چایی، یک تلخی گزنده نصیبم می‌شود. 

 

آدم‌های اطرافم هم درست کارنمیکنند و من هم خسته تر از آن هستم که بتوانم اینهمه پیچیدگی در روابط را بفهمم و تحلیل کنم. 

 

چند روزی با گوشی موبایلم سروکله زدم، تنظیمات دستگاه مودم و گوشی را تغییر دادم. مشکل موقتی رفع می‌شود و باز همان آش است و همان کاسه. رهایش کردم. البته به همین راحتی رها نکرده‌ام هنوز هم ته دلم دلخور هستم که چرا نتوانستم درستش کنم؟ دیروز دوستی بهم گفت باید موبایلت را ببری خدمات موبایل نشان بدهی ولی من نمیتوانم اعتماد کنم. اگر قول بدهد که دیگر ایراد جدیدی رو نکند، دارم با این ایراداتش کنار میآیم. اما این هم ناطور است و دیروز دیدم فیس‌تایمش هم کار نمیکند.  پریروز هم خوب شارژ نمیگرفت، کابل شارژر را عوض کردم ظاهرا درست شد. اما دیگر بهش اعتماد ندارم، میدانم که باز هم یک ایرادی دیگر از یک جایی دیگرش سرخواهد زد و مرا سرخورده خواهد کرد. 

 

چندین بار قوری و کتری را شستم، چایی خشک را عوض کردم ولی باز هم همان تلخی مزخرف را دارد. من مطمین هستم این تلخی با طعم گس چایی متفاوت است. من چایی‌خور قهاری هستم، من که هر زمان خسته از زندگی ‌وکار خستگی را با خوردن چندین لیوان چایی از تن و روانم درکرده‌ام، منی که  بغض در گلو را با لیوان‌های بزرگ چایی فرو داده ام، من طعم گس چایی را میشناسم. این گس نیست، تلخ است، یک تلخی گزنده.   

 

مگر قرار نبود از بودن آدم‌ها در کنارمان انرژی بگیریم؟ مگر قرار نبود یار شاطر باشیم نه بار خاطر؟ چطور شد که آدم‌ها اینقدر سخت و پیچیده شدند؟ چطور شد که از فهم رابطه ی زن و شوهری، مادر و فرزندی و فرزند و والدی و حتی دوستی ناتوان شدم؟ چرا هیچ رابطه ای درست کار نمیکند؟ 

 

سال نو شد، و من حواسم نبود موقع تحویل سال آرزو کنم، یعنی نه اینکه حواسم نباشد، حواسم بود که قدیم ها موقع تحویل سال لیستی از آرزوها از جلوی چشمانم میگذشت ولی الان چند سالی می‌شود که با بی‌آرزویی سال را نو میکنم. فقط خوشحالم که بچه‌هایم صحیح و سلامت کنارم هستند…. هفت‌سین میچینم و سعی میکنم به بچه‌هایم القا کنم که لحظه ی سال نو، لحظه ی خاصی هست…. من که میدانم علیرغم زنده شدن زمین و شکوفه زدن درخت‌ها و در آمدن گلهای نرگس و سنبل، قرار نیست هیچ معجزه ای در زندگی‌‌من رخ دهد. پس چرا دل به نو شدن سال داده بودم و منتظر بودم با نو شدن سال همه چیز درست کار کند؟

 

+این مطلب را در کانال تلگرام هم گذاشتم، متن ها را هر دو جا میگذارم ولی عکس‌ها را فقط در کانال تلگرام میگذارم. ببخشید اگر با مطالب تکراری مواجه میشوید. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۰۴ ، ۱۰:۵۳
زری ..